X
باز باران! نه نگویید با ترانه! می سرایم این ترانه جور دیگر: باز باران بی ترانه...

 

من ابرم...،

تو بارون...،

این قصه خیسِ خیسه!!

 

آه! حیفه روزایی که بی تو به سر شد

حیفه شب هایی که بی من سحر شد

تو بی من تنها، من از تو تنهاتر

حیفه این عمری که تنها هدر شد

 

من سردم، تو سردی، دل نیمه جونه

می سوزه، می سازه، درب و داغونه

می لرزه حتی با چیک چیک اشکام

مثل گنجشکی که زیر بارونه

 

لبهامون لبخند عشقو کم داره

دلگیرن روزامون، لحظه غم باره

دستاتو نذرم کن، خیلی محتاجم

پاییزم، می ریزم، رو به تاراجم

 

آه! من ابرم، تو بارون، این قصه خیسه

خورشیدو برگردون، اینجا قدیسه

اعجاز بارونو باور کن وقتی

می خواد این احساسو از نو بنویسه

من ابرم، تو بارون، این لحظه نابه

این لحظه مخصوص ماه و مهتابه

بیدارم یا این که می بینم خوابه؟!

کِی نیلوفر سهم قلب مردابه؟؟!!

 

اینجا قلب آدم ها بی فانوسه

رؤیاشون رؤیا نیست عین کابوسه

اینجا چشمامون تو گریه می پوسه

من جایی می خوام با تو قد بوسه

 

 

ما دستامون با هم دنیا می سازه

بی سقف و بی دیوارو بی دروازه

ما با هم هستیم و با هم می میریم

بپر، با من بپر، وقت پروازه...!!

 

 

+ نوشته شده در 1389-شهر-27ساعت 08:01 توسط ترنم نظرات(5) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

 باران  بهانه بود

              كه تو زير چتر من

              تا انتهاي كوچه بيايي

             و دوستي

                    مثل گلي شكوفه كند

                                                 بر لبانمان

                                                                      

باران بهانه بود آری ،

باران بهانه بود  تا من حرف دلم را بزنم ،

 باران بهانه بود ،

                                            باران که کاره ای نبود! همه ی حرفم این بود که عاشق تو منم!

 

+ نوشته شده در 1389-خرد-26ساعت 01:10 توسط ترنم نظرات(5) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

چترمن

دلتنگ "باران" است

- میدانم-.

میبرم

درسایه ابری ومیمانم..

+ نوشته شده در 1389-خرد-26ساعت 01:07 توسط ترنم نظرات(2) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

حسن باران اين است كه زميني ست،

 ولي آسماني شده است و به امداد زمين مي آيد

حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق

و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش

شعر ميخواند در گوش

من آرام آرام

هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت از كجا آمده بود؟

از كدام اقيانوس؟

 از كجاي عالم؟

و چه راهي پيموده ست در هوا ابر؟

 هيچ ميداني

اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست

كه به تور صیاد افتادست؟

 اشك لبخند كدامين ماهیست این قطره...

 

 

 

+ نوشته شده در 1388-بهم-11ساعت 10:40 توسط ترنم نظرات(9) - ارسال نظر - - لینک مطلب

اين جا هوا خوب است

باران به لحن تو مي بارد

و از آستين دلم ياد تو مي چکد

 ابرهاي پيوسته تو را به من مي رساند و هر برگ،

نامه اي مي شود که از دست نوازش هاي دور تو مي ريزد

حالا پلکم را مي بندم

مي خواهم خيس از خاطرات تو شوم

 باران حالا تندتر مي بارد

 و گونه هايم از نديدن هاي تو خيس...


 

 

+ نوشته شده در 1388-بهم-10ساعت 09:36 توسط ترنم نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

باز باران
می چکد بر دفترم
تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران
بی بهانه

میزند بر جان خسته
تا بشوید گونه ها را
از غبار سفله بسته

باز باران
بی ترانه

میزند بر دشت لاله
تا بشوید زخم و درد عاشقی را
از درون قلب های زخم دیده

باز باران
بی نشانه
می زند بر صاحبان این زمانه
تا بشوید رنگ تزویر و ریا را
از لباس مردم در خواب مانده

حال باران
در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان
می گریزد او از این درد عیان

باز باران
دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در 1388-بهم-7ساعت 04:04 توسط ترنم نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها
روزها راه اوفتاده
.
یک دو سه گنجشک پرگو
شاد و خرم
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو
.

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان
.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
.
از پرنده
از خزنده
از چرنده
بود جنگل گرم و زنده
.

آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من روز روشن
.
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زیبا پرنده
.
برکه ها آرام و آبی
برگ . گل هرجا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
.

سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
.
رودخانه
با دوصد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد ، چرخ می زد همچو مستان
.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
.
با دوپای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از لب جو
دور می گشتم ز خانه
.

می پراندم سنگریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم « کرد خاله »
.
می کشانیدم به پائین
شاخه های بیدمشکی
دست من می گشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
.

می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
.
هرچه می دیدم درآنجا
بود دلکش ، بود زیبا
شاد بودم
می سرودم
روز ، ای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
اینچنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
.

این درختان با همه سبزی و خوبی
گوچه می بودند چون پاهای چوبی
گرنبودی مهر رخشان ؟
.
روز ای روز دلارا
گر دلارائیست ، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبائیست از خورشید باشد
.
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران
.

جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هرجا
.
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه ، از کرانه
با شتابی چرخ می زد بی شماره
.

گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
بادها ، با صوت خوانا
می نمودندش پریشان
.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
.
بس دلارا بود جنگل
به ، چه زیبا بود جنگل
بس فسانه ، بس ترانه
بس ترانه ، بس فسانه
.

بس گواره بود باران
به چه زیبا بود باران
می شنیدم اندراین گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
.
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره ، خواه روشن
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در 1388-بهم-2ساعت 09:11 توسط ترنم نظرات(4) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

من نميگويم درين عالم

گرم پو، تابنده، هستي بخش

چون خورشيد باش

تا تواني،

پاك، روشن،

مثل باران،

مثل مرواريد باش

 

 

+ نوشته شده در 1388-دي-25ساعت 10:00 توسط ترنم نظرات(3) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام


گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را


وامروز دوباره شکست


تکه ای از شکسته های قلبم


درآن گوشه ی پاییزی


گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود


تا حرفهایم


در بستری از بغض بخوابند

 

 

 

 

+ نوشته شده در 1388-دي-25ساعت 09:32 توسط ترنم نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

زندگی قافیه باران است

 

من اگر پاییزم


و درختان امیدم همه بی برگ شدند


تو بهاری


و به اندازه باران خدا زیبایی...

 

+ نوشته شده در 1388-دي-22ساعت 01:07 توسط ترنم نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

آرام آرام،

ترانه های دلتنگی من،

ياد تو،

و عصر يک روز کمی بهاری،

در انتهای فصلی که زمستان می بارد از روزهايش!!

اشک من !

ـ چشمانم! ـ

وآسمانی که هيچگاه از ياد تو، ـ آبی ـ نمی شود!!.

ـ دلم ـ

ــ واين بار کسی نمی داند،

نمی بيند،

چرا در زير باران آهسته آهسته می کشم برراه،

ـ پای را !! ـ

با دستی بر گريبان و نگاهی بر آسمان!

ـ و باران است که می بارد ـ

با بغضی در گلو و يادگاری بر صورت!

ـ اشک ! ـ

و ماتمی در دل!!

کسی نمی داند؟!

اين باران است يا...؟!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در 1388-دي-19ساعت 09:20 توسط ترنم نظرات(2) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

ابر که می گیرد همه جا را


دنبال غصه هایی می گردم که


ببارمشان


اگر باران بیاید...


افسوس..


افسوس که به باران نرسیده آفتاب می شود


و غصه ندیدن باران هم بر غم هایم اضافه.


باید!


باید خورشید را خاموش کنم.


با هدیه خدا :اشک.


یاریم کن


 

 

+ نوشته شده در 1388-دي-14ساعت 04:31 توسط ترنم نظرات(3) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

 

بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود ...


ما راهمان جداست ،


ابن ابرها تا می توانند ببارند


، ما چترمان خداست...

 

 

 

 

+ نوشته شده در 1388-دي-13ساعت 01:19 توسط ترنم نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 

 

آرامشی ست


در قطره قطره ی بارانت


خدا


که هیچ جا پیدا نمی شود ...!

 

+ نوشته شده در 1388-دي-13ساعت 01:16 توسط ترنم نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 
مي زند باران به شيشه،شيشه اما سرد و سنگين
 
 
بي تفاوت،سرد و خاموش شايد از يک غصه غمگين
 
 
شيشه در اوج سپیدي خسته از دلواپسي ها
 
 
من نشسته گنگ و مبهم مي رسم تا عمق رويا
 
 
آسمان همچو دل من خيس خيس از بي وفايي
 
 
بر لبم نام تو دارم اي بهار من کجايي؟
 
 
تا به کي چون شيشه ماندن در نگاه قاب تقدير
 
 
من همه ميل رسيدن دل ولي بسته به زنجير
 
 
آمدم تا چشمهايت در دلم عشقي بکارد
 
 
تو ولي گفتي که برگرد شيشه احساسي ندارد
 
 
مي زند باران هنوز ..آه اين چنين غم در دل کيست؟؟

 
دست من بر شيشه لغزيد شيشه هم با بغض بگريست...


 

 
 
 
+ نوشته شده در 1388-آذر-17ساعت 10:24 توسط ترنم نظرات(8) - ارسال نظر - - لینک مطلب

X
Bahar-20 بهاربيست